*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی >  ویژه‌نامه‌ها > علامه طباطبایی 


علامه طباطبایی, علامه طباطبایی شماره خبر: ٤٠٠٤٨١ ١٥:٥٥ - 1397/03/07   اثر حجةالاسلام والمسلمین علی نریمانی شرحی بر مخمس عاشورایی علامه طباطبایی ارسال به دوست نسخه چاپي


اثر حجةالاسلام والمسلمین علی نریمانی شرحی بر مخمس عاشورایی علامه طباطبایی

اثر حجةالاسلام والمسلمین علی نریمانی


علامه طباطبایی‌ قدس‌سره در 15-14 سالگی رفت و آمد زیادی به منزل آیةالله حاج سیداحمد قاضی (برادر استادشان آیةالله سیدعلی قاضی) داشت و بیشتر روزها آن‌جا و مشغول خدمت بود. هر هفته پس از نماز عصر روز شنبه در منزل حاج سیداحمد، مجلس مرثیه‌ای برای خاندان عصمت‌ علیهم‌السلام برپا بود. علامه این مخمس را که تضمین غزلی از حافظ است در سال‌های (1328-1327) شمسی سرودند و همراه نامه‌ای به برادر خود، آیةالله الهی ارسال داشتند و در پایان سروده نوشتند:« انتظار می‌رود این اشعار را در مجالس خودتان - مرثیه حاج سیداحمد- خصوصاً مجلس هفته آینده بخوانید». هفته‌نامه افق حوزه از استاد فرزانه و فرهیخته حوزه و دانشگاه و شاعر متضلع که سالیانی نیز از محضر علامه طباطبایی‌ قدس‌سره به خوشه‌چینی معارف دینی مشغول بوده‌اند و آثار فاخری در کارنامه علمی خویش به ثبت رسانده‌اند...

 

 

 

علامه طباطبایی قدس‌سره در 15-14 سالگی رفت و آمد زیادی به منزل آیةالله حاج سیداحمد قاضی (برادر استادشان آیةالله سیدعلی قاضی) داشت و بیشتر روزها آنجا و مشغول خدمت بود. هر هفته پس از نماز عصر روز شنبه در منزل حاج سیداحمد، مجلس مرثیهای برای خاندان عصمت علیهم‌السلام برپا بود. علامه این مخمس را که تضمین غزلی از حافظ است در سالهای (1328-1327) شمسی سرودند و همراه نامهای به برادر خود، آیةالله الهی ارسال داشتند و در پایان سروده نوشتند:« انتظار میرود این اشعار را در مجالس خودتان - مرثیه حاج سیداحمد- خصوصاً مجلس هفته آینده بخوانید».

هفتهنامه افق حوزه از استاد فرزانه و فرهیخته حوزه و دانشگاه و شاعر متضلع که سالیانی نیز از محضر علامه طباطبایی قدس‌سره به خوشهچینی معارف دینی مشغول بودهاند و آثار فاخری در کارنامه علمی خویش به ثبت رساندهاند درخواست شرحی کوتاه بر مخمس علامه نمودند و استاد با آغوش باز این زحمت را قبول کردند. امید آنکه این شرح که یکی از اولین شروح این سروده عاشورایی علامه طباطبایی قدس‌سره است مورد قبول اهل نظر قرار بگیرد.

 حجةالاسلام والمسلمین علی نریمانی در کارنامه علمی خود کتابهایی چون ترجمه و تلخیص تفسیر المیزان، شرح فصوصالحکم فارابی؛ شرحی بر فصوصالحکم ابنعربی، مراحل سیر عرفانی، راز دلنواز شرحی بر گلشنراز، تحقیق و تعلیق بر مثنوی معنوی، عشق از دیدگاه ملاصدرا، شیخ بهایی و فیضکاشانی، ظهور الحقایق و... دهها اثر مختلف دیگر را به ثبت رساندهاند.

 

 

مخمس‏

کلمه مخمس یا تخمیس که پنج تایى است، از نظر بدیع هر شعرى که به قسمتهاى پنج مصرعى تقسیم شده باشد آن را مخمس گویند. بند اول مخمس، هر پنج مصراع آن به یک قافیه است و قافیه مصراع آخر بندهاى دیگر تابع قافیه بند اول مى‏باشد. مخمس غیر از شعر مسمط است. زیرا در مخمس بهطور معمول دو یا یک مصراع آخر آن تضمینى از یک غزل مشهور مى‏باشد.(1) بعضى نیز گفته‏اند که: مخمس به مسمطى اطلاق مى‏شود پنج مصراع داشته و آخر پنج مصراع، همچنین دو یا یک مصراع آخر آن تیز مى‏تواند تضمینى از یک غزل مشهور باشد.

 از طرفى چه مخمس و چه مسمط به پنج مصراعى و شش مصراعى و هشت مصراعى تقسیم مى‏شود که از همه این موارد مسدس که شش مصراعى است رایج‏ترین آنها مى‏باشد. از جمله از مخمس‏هاى مشهور، مخمس مرحوم شیخ بهایى بر غزل مرحوم دهلوى است که:

تا کى به تمناى وصال تو یگانه‏

اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه‏

خواهد به سر آید شب هجران تو یا نه؟

اى تیر غمت را دل عشّاق نشانه‏

«جمعى به تو مشغول تو غایب ز میانه»

 و یا مخمس هلالى جغتایى بر غزل سعدى:

اى گل همه وقت این گل رخسار نماند

وقتى رسد آخر که به جز خانه نماند

تاراج خزان آید و گلزار نماند

این تازگى حُسن تو بسیار نماند

«دایم گل رخسار تو بر بار نماند»

 و یا مخمس مسمط میرزا محمد اصفهانى متخلص به نعیم که بدون اینکه شعر کسى را تضمین کرده باشد خود مخمسش را سروده است که:

فر جوانى گرفت طفل رضیع بهار

لب ز لبن شست باز شکوفه شیرخوار

باز درختان شدند بارور و باردار 

سرّ نهان هر چه داشت، کرد عیان روزگار

تو گویى امروز شد سرّ خدا آشکار

 اما موضوع بحث ما در این جستار بررسى علمى، ادبى و عرفانى مخمس پر محتواى مرحوم علامه طباطبایى قدس‌سره صاحب تفسیر وزین المیزان است که شعر حافظ را بین سالهاى 1328 - 1327 تضمین نموده‏اند و آن را به همراه نامه‏اى به برادر عارف خود آیةالله الهى مى‏فرستد و براى او مى‏نویسد که: انتظار مى‏رود این اشعار را در مجالس خودتان بخوانید. و آن مخمس چنین است:

گفت آن شاه شهیدان که بلا شد سویم

با همین قافله‏ام راه فنا مى‏پویم‏ (2)

دست همت ز سراب دو جهان مى‏شویم

 شور یعقوب کنان یوسف خود مى‏جویم‏

«که کمان شد ز غمش قامت چون شمشادم‏»

گفت هر چند عطش کنده بُن و بنیادم

زیر شمشیرم و در دام بلا افتادم‏

هدف تیرم و چون فاخته پر بگشادم

فاش مى‏گویم و از گفته خود دلشادم‏

«بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم»

من به میدان بلا روز ازل بودم طاق

کشته یارم و با هستى او بسته وثاق‏

منِ دل رفته کجایم و کجا دشت عراق

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق‏

«که در این دامگه حادثه چون افتادم؟»

نوحه سینه من گر شکند سُمّ ستور

ور سرم سیر کند، شهر به شهر از ره دور

باک نبود که مرا نیست به جز شوق حضور

سایه طوبى و غلمان و قصور و قد حور

«به هواى سر کوى تو برفت از یادم‏»

تا در این بزم بتابید مه طلعت یار

مى‏خورم خون دل و یار کند تیر نثار

پرده بدرید و سرگرم به دیدار نگار

نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار

«چه کنم؟ حرف دگر یاد نداد استادم‏»

تشنه وصل وى‏ام آتش دل کارم ساخت

شربت مرگ همى خواهم و جانم بگداخت‏

از چه از کوى توام دست قضا دور انداخت

کوکب بخت مرا هیچ منجّم نشناخت‏

«یا رب از مادر گیتى به چه طالع زادم؟»

اگر چه مخمس او از ایرادهاى بدیعى و کاستى‏هاى شعرى برخوردار است؛ اما از نظر محتوا جالب است. از جمله کاستیها در قافیه‏هاى چهار مصرع اول که با شعر تضمینى او سازگارى ندارد و یا موارد دیگرى که محتوا جبران شعرش را نموده است.

اجازه دهید تا به شرح و بررسى مخمس علامه قدس‌سره بهصورت مصراع به مصراع بپردازیم.

گفت آن شاه شهیدان که بلا شد سویم

با همین قافله‏ام راه فنا مى‏پویم

دست همت ز سراب دو جهان مى‏شویم

 شور یعقوب کنان یوسف خود مى‏جویم‏

«که کمان شد ز غمش قامت چون شمشادم‏»

 کلمه «بلا» از بَلِىَ بر وزن عَلِمَ. بَلِى به معناى کهنه شدن است. بَلَى الثَّوْبَ بَلاءً یعنى لباس کهنه شد یک نوع کهنه شدنى. بلا معانى دیگرى چونان: آزمایش، سختى، گرفتارى و بدبختى که انتظار آن را نمى‏کشیده‏اى اما بدون هیچ علّتى بر انسان وارد مى‏شود نیز آمده است. و آزمایش را از آن جهت آزمایش گویند که امتحان کننده امتحاندهنده را از کثرت آزمایش فرسوده مى‏کند. تکلیف را از آن جهت بلا گویند که بر انسان سنگینى مى‏نماید.

 پیامبران در هنگام ورود بلا همیشه به خدا پناه مى‏بردند.

 حضرت نوح وقتى مورد آزمایش حضرت اَحَدیت قرار گرفت عرض کرد: «رَبِّ اِنّى‏ اَعُوذُ بِکَ اَنْ اَسْئَلُکَ ما لَیْسَ لى‏ بِهِ عِلْمٌ» (3) پرودگارا به تو پناه مى‏برم از چیزى که به آن آگاهى ندارم. خداوند او را پناه داد و خلعت سلامت و نعمت و برکاتش را بر او ارزانى داشت و فرمود: «قیلَ یا نُوحُ اِهْبِطْ بِسَلامٍ مِنَّا و بَرَکاتٍ» (4) به او وحى شد که با سلامت کامل بر کوه جودى فرود آى و از برکاتى برخوردار شو.

 حضرت ابراهیم به حضرتش پناه آورد و عرض کرد: «الَّذى خَلَقَنى‏ فَهُوَ یَهْدین وَ الَّذى‏ هُوَ یُطْعِمُنى‏ وَ یَسْقین» (5) من به کسى پناه مى‏برم که مرا آفرید سپس از دست هر شرورى که عصیانگر است هدایتم کرد. خداوند نیز دو خلعت به او داد: یکى خلعت خُلّت که: «وَ اتَّخَذَ اللَّهُ اِبْراهیمَ خلیلاً» (6) و دیگرى خلعت سلامت؛ که: «یا نارُ کُونى‏ بَرْداً وَ سَلاماً عَلى‏ اِبْراهیم» (7)

 موسى گفت: «وَ إِنِّى عُذْتُ بِرَبِّى وَ رَبِّکُمْ أَن تَرْجُمُونِ» (8) من به پروردگار خویش و شما پناه مى‏برم اگر تصمیم به آزار و سنگسار کردن من گرفته‏اید. خداوند نیز دو خلعت بر او ارزانى داشت: یکى خلعت گفتمان که: «وَ کَلَّمَ اللَّهُ مُوسَى‏ تَکْلِیًما» (9) و دیگرى خلعت قربت با او را عنایت فرمود که: «وَ قَرَّبْناهُ نَجِیّاً» (10) و ما او را مقرب خود قرار دادیم.

 به همین دلیل وقتى امام حسین به زمین کربلا رسید و نام آن سرزمین را جویا شد، و پاسخ دادند که اینجا سرزمین کربلا است. به خدا پناه برد و فرمود: «اللَّهُمَّ اِنّى‏ اَعُوذُ بِکَ مِنَ الْکَرْبِ وَ الْبَلاءِ» و خداوند نیز مقام محبت خودش را به او داد اگر چه تصور حضرت در ابتدا این نبود که این همان سرزمین موعود است، (11) و به همین دلیل به محض آگاهى بر اسم سرزمین پناه به خداوند برد. سپس فرمودند: «ثُمَّ قالَ: اِنْزِلُوا ههُنا مَحَطُّ رِحالِنا وَ مَسْفَکُ دِمائِنا وَ ههُنا وَ اللَّهِ مَحَلُّ قُبُورِنا وَ ههُنا وَ اللَّهِ مَحْشَرُنا وَ مَنْشَرُنا وَ بِهذا وَعَدَنى جَدّى رَسُولُ اللَّه صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم وَ لا خِلافَ لِوَعْدِهِ» (12) این جمله یک آماده باشى به اصحابش بود که آنچه پیش‏تر از جانب جدم رسول الله به من وعده داده شده بود در اینجا بر سر ما خواهد آمد. و او صادق الوعد بود.

 کلمه «فنا» نیز به معناى نابود شدن است و در اصطلاح عارفان: به معناى غرق شدن بنده در حق است. بهگونه‏اى که بشریت انسان در ربوبیت حق غرق ردد. کلمه بقا، به معناى ماندگارى در مقابل فنا است. عارفان خداوند را از مقوله «بقا» و بقیه موجودات را از مقوله «فنا» مى‏دانند.

 در عرفان فنا به معناى خود را ندیدن و نیافتن مى‏باشد. به همین دلیل این مقام را فنا نامیده‏اند. زیرا سالک پس از سالها رنج و زحمت و کنترل نفس در برابر گناه به مرتبه‏اى مى‏رسد که غیر حق را نمى‏بیند، و همه خواسته‏هاى خود را در پس خواسته‏هاى خدا پنهان مى‏بیند. و اراده‏اش در اراده خدا گم مى‏گردد. البته این بدین معنا نیست که زندگى خود را رها کرده و با هیچکس ارتباطى نداشته باشد؛ بلکه در همه امور خویش، خدا را مد نظر مى‏گیرد. و شاعر در شعر خود براى امام آزمایش الهى را در فناى فى الله مى‏بیند که امیدوار است در این آزمایش فقط خدا را در نظر بگیرد.

دست همت ز سراب دو جهان مى‏شویم

 شور یعقوب کنان یوسف خود مى‏جویم‏

 دنیا سرابى بیش نیست و هر چه انسان به متاع دنیا گرایش پیدا کند به حقیقت دنیا نخواهد رسید. زیرا دنیا بسان سراب است. هرچه به طرف آن بروى از حقیقت آن دورتر مى‏شوى. اما باید بدانیم که همه در پى حقیقت هستیم بسان حضرت یعقوب که هر گز یوسف را فراموش نکرد. پس یک انسان عارف باید همت خود را صرف حقیقت حق کند، نه در پى سراب دنیا باشد. زیرا وقتى همت خود را در بهدست آوردن دنیا که سرابى بیش نیست صرف کرد، هم سرمایه عمر خود را از دست داده و هم نهتنها به حقیقت دست نیافته؛ بلکه از حقیقت دور خواهد گشت.

«که کمان شد ز غمش قامت چون شمشادم‏»

انسانى که در پى حقیقت است و همه استعداد خود را براى رسیدن به حقیقت صرف مى‏کند، اما به حقیقت نرسد، دچار سر در گمى شده و قامت استعدادش خم خواهد شد.

گفت هر چند عطش کنده بُن و بنیادم

زیر شمشیرم و در دام بلا افتادم‏

 یکى از موضوعات مهم در روز عاشورا عطش و تشنگى ظاهرى امام و اصحاب و اهل و بیتش بوده است. بنا به فرمایش امام صادق علیه‌السلام تشنگى چشمان انسان را تیره و تار مى‏کند و در روز عاشورا تشنگى آنچنان بر امام حسین غلبه کرده بود که گویى دود جلوى چشمانش را گرفته بود. بنابراین یکى از ابتلائاتى که بر امام وارد شد تشنگى بود. البته ابتلائات گوناگونى بر حضرت وارد شد، اما یکى از مهمترین آزمایش‏هاى او تشنگى بود، که تشنگى نتوانست او را از هدفى که دارد و آن فناى فى الله بود باز دارد.

هدف تیرم و چون فاخته پر بگشادم

فاش مى‏گویم و از گفته خود دلشادم‏

 فاخته پرنده‏اى است که در هوا پرواز مى‏کند. علیرغم تصورى که از صیاد دارد ولى به حرکت و پرواز خودش ادامه مى‏دهد، اگر چه در این پرواز هدف تیر دشمنش قرار گیرد. امام حسین على‏رغم آگاهى که بر دشمنش دارد و مى‏داند که هدف تیرهاى دشمن قرار مى‏گیرد، هرگز دست از هدف خود بر نمى‏دارد؛ زیرا نجات مردم از دست دشمن و رسوا کردن انسانى چون یزید که بر همه چیز مردم تسلط پیدا کرده است از اهم امور مى‏باشد. اگر چه هدف ظاهرى او رسوا کردن یزید است هدفى بالاتر نیز داردو آن این که تعلقات مادى و دنیایى را رها کرده و در صدد پیوستن به حقیقت بر مى‏آید. زیرا دنیا محل گذر است و نباید تعلقات مادى و دنیوى، انسان را از معرفت به حق باز دارد.

«بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم»

 مستى و عشق دام بلا و فتنه و آزمایش‏اند. عشق، یوسف را به زندان انداخت و مستى، موسى را با آتش محبت بنواخت و حضرت ابراهیم دل بر حلقه مستى و عشق انداخت. وقتى ابراهیم نگاه به فرزندش کرد، زیبایى جمال اسماعیل دل او را به خود معطوف داشت، وقتى زیبایى صورت او دل پدر را مجروح ساخت، ندا رسید که: ابراهیم باید از تعلقات مادى رها شوى پس با تیغ صداقت و پاکى دل از فرزندت اسماعیل دل بکن. زیرا کسى که از محبت ما سرمست گردد به محبت دیگران دل نبندد. و ابراهیم آستین بالا زد و براى ذبح اسماعیلش عزمش را جزم کرد. زیرا حضرت ابراهیم بنده عشق و شراب محبت الهى است. و این عشق انسان را نه بنده دنیاى ناسوت و نه غرق بهشت ناعوت مى‏کند؛ بلکه فقط به معشوق حقیقى‏اش مى‏اندیشد و آن «فى‏ مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلیکٍ مُقْتَدِر» (13) قرار گرفتن در جایگاه رفیع صدق و راستى و در نزد پادشاهى مقتدر مى‏باشد.

من به میدان بلا روز ازل بودم طاق

کشته یارم و با هستى او بسته وثاق‏

 کلمه طاق به معناى یگانه و یکتاست. اینکه فرمودند «میدان بلا» از این جهت است که همه امور دنیایى محل و میدان آزمایش است. این که انسان فرزندش را از دست مى‏دهد، و یا زندگى او آتش مى‏گیرد و یا دچار مریضى‏هاى صعبالعلاج مى‏شود، فقر و غنا، پیروزى و شکست همه از موارد ابتلائات مى‏باشد. اما امام حسین از ابتداى آفرینش تا فرجام بینش در آزمایش‏هاى الهى، یکتا و یگانه بوده است. و در این آزمایش‏ها نهایتش شهادت است. وقتى انسان با هستى کل پیوند خورد، نهتنها از هستى ظاهرى خود مى‏گذرد؛ بلکه بر شهادت نیز لبخند مى‏زند.

منِ دل رفته کجایم و کجا دشت عراق

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق‏

یکى از ویژگى‏هاى مرحوم علامه طباطبایى رحمه‌الله‌علیه که در تفسیر شریف المیزان نیز بسیار محسوس است، این است که به معانى بسیار مجمل و مبهم به مدد قریحه ذوقى و قلب سرشار از عشقش، روح و معنا و زیبایى مى‏بخشد. زیرا جدایى روح انسان از عالم تجرد و روحانى و عشق به آن عالم که قلمرو نور خدایى است او را واداشته تا به شکایت آن جدایى بپردازد. او چون پروانه سوخته بال به گرد شمع حقیقت پرواز مى‏کند. علامه غم جدایى حضرت از حقیقت حق را در قالب طایر گلشن قدسى سروده است. هر پژوهش‏گر و یا شاعرى در صدد فهم هستى از زاویه خاص محسوسات و معقولات است. و علامه سهم بسزایى در گشودن دریچه دل به عالم غیب داشته است. اگر چه به مثال‏هاى ظاهرى توجه پیدا مى‏کند، اما گریزگاهش به عالم غیب است. او معتقد است همچنانکه ظاهر قابل درک است، باطن نیز قابل درک خواهد بود. ولى پاکى دل و صفاى باطن مى‏خواهد تا پرده‏هاى غیبى به کنارى زده شده و غیب شناخته شود. ایمان و باور هر انسان نسبت به حضرت حق، دو سمت و سو دارد: یکى ظاهرى و دیگرى باطنى.

 ظاهر، به عبارتى همان سمت و سوى گفتارى و کردارى است. اما باطنش باور توحیدى است. گر چه همین باور نیز جهات و سوى دو گانه دارد: یکى باور اجمالى بر وجه کلى در معرفت توحیدى است و دیگرى باور تفصیلى که در اینجا معرفت سالک از جزء جزء هستى و از روى تفصیل بهدست آمده است. البته در باور تفصیلى قابلیت و استعداد سالک نیز باید در نظر گرفته شود. هر مقدار مرتبه استعداد سالکان الى الله، بالاتر باشد معرفت و باور درونى آنان بیش‏تر خواهد بود. در هر حال از آنجا که این باورها از راه علم و دانش بهدست مى‏آیند یک نوع حجاب علمى نیز بر آنها حاکم است و هنوز علم به یقین نرسیده است. که در مراتب بالاتر نیز از این حجاب پرده برداشته خواهد شد. اما وقتى باور انسان به مرتبه عیان و مشاهده رسید، مى‏فهمد که خداوند در همه امور او حضور دارد. اینجا مقامى است که روح قدسى او در گلش حق به پرواز در آمده است. به همین دلیل خودش با تردید مى‏پرسد که: من دل رفته کجایم؟ و کجا دشت عراق؟ من طایر گلشن قدسم و چگونه فراق از حق را براى شما شرح دهم.

«که در این دامگه حادثه چون افتادم؟»

 نخست این که علامه این قرار گرفتن در آزمایش شهادت را نوعى حادثه مى‏داند و چگونگى قرار گرفتن آن را در قالب خاصى که حافظ از آن یاد کرده است و ایشان شعر او را تضمین نموده است بیان مى‏نماید. گرچه گاهى انسان ناگهان به پشت پرده‏ها آگاه مى‏شود و خود را در جایگاهى مى‏بیند، که همه چیز برایش تازگى دارد. اما بیان آن را بر خود ضرورى نمى‏داند.

نوحه سینه من گر شکند سُمّ ستور

ور سرم سیر کند، شهر به شهر از ره دور

باک نبود که مرا نیست به جز شوق حضور

سایه طوبى و غلمان و قصور و قد حور

 گرچه بیت دوم این قسمت مخمس از ضعف شعرى برخوردار است و رعایت اصول ادبى و شعرى به چشم نمى‏خورد اما از نظر معنا زیباست. این حس امام که خدا را در پیش خود حاضر مى‏بیند و او را حس مى‏کند، این یک باور درونى تفصیلى على‏رغم مراتبى که دارد است. به همین دلیل این نوع باور درونى از ارزش خاصى برخوردار است. زیرا در این مرتبه از معرفت و حالت، مراتب معرفتى و حالاتى نهفته است، که در عرفان آن را مقام نخست و مقام «قُرب نوافل» نامند. در این حالت زبان سالک زبان حق و گوش او گوش حق و چشمش چشم حق مى‏گردد. (14) زیرا او به شرف حضور نائل گردیده است.

دو گونه مى‏توان این شعر را معنا کرد یکى این که بجاى آن که آنان سینه مرا مورد آزار قرار دهند، سینه من سُم ستوران را مى‏شکند. یعنى آنان نمى‏توانند به سینه من آسیبى برسانند بلکه این ناله‏هاى سینه من است که آنان را مى‏آزارد. دیگرى این که سُمّ ستوران به ناله‏هاى سینه من آسیب مى رسانند. پس اگر چه سر او را بر سر نیزه کرده و شهر به شهر و دیار به دیار به مردم نشان مى‏دهند او همه آنها را به جان مى‏خرد تا به شرف حضور در پیشگاه حق نائل گردد. زیرا حضور در پیشگاه حق او را از نشستن در سایه طوبى و رفاقت با غلمان و قد و قامت حوریان بىنیاز مى‏سازد.

«به هواى سر کوى تو برفت از یادم‏»

 یعنى وقتى حضور در پیشگاه حق و معبود مطرح مى‏شود، همه چیز از ذهن انسان بیرون مى‏رود. به قول مولانا در شعر معروفش که: عاشقى در وصف معشوقش شعرهایى نوشته بود و در حضور او مى‏خواند و معشوق به او و کارش مى‏خندید. زیرا در محضر معشوق سخن در وصف معشوق گفتن زیادت است. زیرا این گفتمان اندیشیدن به غیر حق است.

تا در این بزم بتابید مه طلعت یار

مى‏خورم خون دل و یار کند تیر نثار

پرده بدرید و سرگرم به دیدار نگار

نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار

«بزم» به مجالسى که پادشاهان در آن قدرت و شوکت خود را جهت بردن لذت‏هاى مادى، اعم از خوراک، موسیقى و رقص به نمایش مى‏گذاشتند و شاه باید شوکت و عظمت و شجاعت خود را براى رعیت و یا دیگران به اثبات مى‏رساند. گاهى هم به ضیافتى که همراه با نوشیدن شراب بهمراه موسیقى و رقص بر قرار مى‏شده بزم مى‏گفتند. اما در اینجا مراد از بزم مجلسى است که یار با همه قدرت و شوکتش ظهور پیدا مى‏کند و همه محبانش را غرق در حیرت و حسرت مى‏نماید. مثل بزم موسى و عده‏اى از بنى‏اسرائیلیان منتخب در کوه طور که با ظهور حضرت حق کوه از جا کنده شده و موسى به حالت غشوه بر زمین مى‏افتند.

« وَلَمَّا جَآءَ مُوسَى‏ لِمِیقاتِنَا وَ کَلَّمَهُ رَبُّهُ، قَالَ رَبِ‏ّ أَرِنِى أَنظُرْ إِلَیْکَ" قَالَ لَن تَرانِى وَ لکِنِ انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکَانَهُ فَسَوْفَ تَرانِى. فَلَمَّا تَجَلَّى‏ رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا وَ خَرَّ مُوسَى‏ صَعِقًا. فَلَمَّآ أَفَاقَ قَالَ: سُبْحانَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ» (15)

 وقتى موسى با هفتاد نفر از بزرگان قومش که از جانب مردم انتخاب شده بودند در زمان خاص به میعادگاهشان رسیدند. خداوند با موسایش سخن گفت. موسى عرض کرد: خداوندا خود را به من آشکارا بنما، تا تو را مشاهده کنم. خداوند در پاسخش فرمود که: مرا تا ابد نخواهى دید، لیکن در کوه بنگر، اگر کوه بجاى خود بر قرار ماند، تو نیز مرا خواهى دید. پس وقتى خداوند بر کوه ظهور و تجلى پیدا کرد کوه را متلاشى ساخت، و موسى بیهوش بر زمین افتاد. سپس که بیهوش آمد گفت: خدایا تو منزه و برتر از رؤیت هستى و من به تو روى آوردم و نخستین کس از ایمان آورندگان به تو هستم.

 آنجا بود که خداوند او را انتخاب کرد و خلعت‏هایى به او داد و فرمود: قَالَ یا مُوسَى‏ إِنِّى اصْطَفَیْتُکَ عَلَى النَّاسِ بِرِسالاتِى وَ بِکَلامِى، فَخُذْ مَآ آتَیْتُکَ... (16) خداوند به موسى فرمود: من تو را به پیامبرى و رسالتم برگزیدم تا پیامهاى مرا به مردم برسانى و به گفتمان و هم صحبتى با خود انتخابت کردم پس آنچه به تو دادم را در اختیار بگیر...

 امام حسین در یک بزمى حضور پیدا کرده که خداوند در وجودش تجلى نموده و او براى وصال یار خون دل مى‏خورد، اما یار حقیقى او را با تیرهایى مواجه مى‏سازد تا باز از آزمایشهاى خود سالم بیرون بیاید. آن حضرت پرده‏هاى مادى و تعلقات و وابستگى‏هاى دنیوى را دریده و غرق نگاه یارش شده و فقط به یک چیز مى‏اندیشد و آن رضایت یار حقیقى است که با شهادتش بهدست مى‏آید.

«چه کنم؟ حرف دگر یاد نداد استادم‏»

 آنچه براى امام حسین مهم بود اندیشیدن به یار و بهدست آوردن رضایت اوست. و وقتى انسان با قلب پاک و صداقت روح بجز به الف قامت یارش نیندیشید، این نهایت پاکى او را مى‏رساند، که همه هستى خود را در هستى او فنا کرده و فقط و فقط با حضور او ساکت مى‏شود.

تشنه وصل وى‏ام آتش دل کارم ساخت‏

شربت مرگ همى خواهم و جانم بگداخت‏

از چه از کوى توام دست قضا دور انداخت

کوکب بخت مرا هیچ منجّم نشناخت‏

 سالک واقعى همه همّ و غمّ خود را صرف وصال یار مى‏کند، تا جایى که دل او آتش گرفته و لحظه شمارى مى‏کند، تا وصل شود. زیرا او تنها چیزى که براى خود قائل بوده نعمت وجودش هست و آن را نیز با مرگ خاتمه مى‏دهد. کوره عشق حق جانش را مى‏گدازد، تا به وصال حقیقى دست پیدا کند.

 شاعر به پرسشى مى‏پردازد که همه سالکان طریق عرفان به آن مى‏اندیشند. که آدم در بهشت کنار خداوند متعال زندگى مى‏کرد، آیا دور افتادن از یار دست قضاى الهى بوده است و یا اشتباه آدم موجب دورى او از یار حقیقى گردید؟ و شاعر معتقد است که دست تقدیر الهى در کار بوده است، وگرنه آدم در کنار پروردگارش زندگى مى‏کرد. همانگونه که براى ملائکه سؤال بود که: قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِیهَا مَن یُفْسِدُ فِیهَا وَ یَسْفِکُ الدِّمَآءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ... (17)

 ملائکه گفتند آیا مى‏خواهى آدم را بیافرینى تا در زمین فساد راه اندازد؟ و خونریزى کند؟ اگر هدف از آفرینش تقدیس خودت باشد همه ما تو را تقدیس خواهیم کرد. اما خداوند به آنان پاسخ مى‏دهد که: «اِنّى‏ اَعْلَمُ ما لاتَعْلَمُون» من چیزهایى مى‏دانم که شما نمى‏دانید. و وقتى خداوند آدم را آفرید و از میوه آن درخت، که نهى شده بود خورد «وَ قُلْنَا اهْبِطُوا» و آنان از جایگاه خاص بهشتى به مکان زمینى تنزل پیدا کردند. غرض شاعر معتقد است که تقدیر انسان و حکم الهى بر آن تعلق گرفته است، تا انسان به زمین هبوط کرده و در زمین به زندگى خودش ادامه دهد. اما نکته بسیار قابل اهمیت این است که هیچ منجمى نتوانسته کوکب بخت حضرت را بشناسد. شاید اشاره به جمله خداوند در مورد رسولش داشته باشد که: «اَنَا لا اُعْرَفْ وَ اَنْتَ لاتُعْرَف» یعنى پیامبرم همچنانکه کسى به کنه من نتواند رسید فکر هیچ اندیشمندى به حقیقت پیامبر و فرزندش حسین نخواهد رسید. و شاید مراد او از منجم بهصورت خاص باشد که از بس او نزدیک به خداوند است بسان طلسمى منجمان نتوانند به هویت او دست پیدا کنند.

 جاى دارد که پرسش دیگرى مطرح شود که: مگر طالع حسین بر چه اساس و مبنایى بوده که هرگز به حقیقت عظمت او هیچ منجمى پى نخواهد برد؟

 اساس و بنیان طالع بینى توصیف افراد بر اساس جنس و ماه و روز تولد مى‏باشد. در این روش فردى که قصد کارى را دارد بر اساس ماه تولدش آینده او را پیشبینى مى‏کنند. حافظ گوید:

«یا رب از مادر گیتى به چه طالع زادم؟»

 یعنى مبناى جنس و ماه و روز تولد من چگونه بوده که طالع مرا رقم زده و طالع من چگونه بوده است. در اینجا شاعر از قول امام این پرسش طالعبینى را طرح مى‏کند، که هیچ منجمى از کوکب طالع او آگاهى پیدا نکرده است. این نکته باریک‏تر از موى است که عارف رومى در مورد على علیه‌السلام رباعى دارد که بسیار قابل تأمل است:

رومى نشد از سرّ على کس آگاه

آگاه نشد کس از سرّ اِله‏

یک ممکن و این همه صفات واجب

لا حَولَ وَ لا قُوَّةَ اِلاَّ بِالله

 از آنجا که حسین سرّ الله است و هیچ کس بر سرّ خداى متعال آگاهى پیدا نخواهد کرد، پس منجمان که از اسرار پشت پرده انسانها پرده برمى‏دارند، هرگز به پشت پرده‏هاى امام حسین آگاهى پیدا نخواهند کرد. از طرفى منجم با توجه به سال تولد و ماه مطالبى را در مورد انسان مى‏گوید و اما از باطن انسانها بىخبر است.

.....................................................................

پینوشتها

1 علم بدیع، قافیه و انواع شعر، ص 50، نعمتالله ذکایى بیضایى‏

2 مرحوم علامه در متن دستخط خود در بالای این بیت اینگونه هم نوشتهاند: «من حسینم که بلا میرسد از هر سویم *** با جوانان خودم راه فنا میپویم»

3 هود/46

4 هود/48

5 شعراء/78 و 79

6 نساء/125

7 انبیاء/69

8 دخان/20

9 نساء/164

10 مریم/52

11 البته به موجب برخی روایات امام از راه موهبت الهی و نه از راه اکتساب به همه چیز واقف و از همه چیز آگاه است و هرچه را بخواهد به اذن خدا به ادنی توجهی میداند، برای تفصیل بیشتر به رساله علم امام و نهضت سیدالشهداء علامه طباطبایی قدس‌سره رجوع شود.

12 نور الثقلین/4/221؛ بحارالانوار/10/188

13 قمر/56

14 عن ابىجعفر علیه‌السلام اِنَّ اللّهَ جَلَّ جلالُه، قالَ: «مایُقَرَّبُ اِلَىَّ عَبْدٌ مِنْ عِبادى بِشَیْئٍ اَحَبُّ اِلَىَّ مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلَیْهِ، وَ اِنَّهُ لَیَتَقَرَّبُ اِلَىَّ بالنّافِلَةِ حَتّى اُحِبُّهُ، فَاِذا اَحْبَبْتُهُ کُنْتُ سَمْعَهُ اَلَّذى یَسْمَعُ بِهِ و بَصَرَهُ الَّذى یُبْصِرُ بِهِ، وَ لِسانَهُ الَّذى یَنْطِقُ بِهِ وَ یَدَهُ الَّذى یَبْطِشُ بِها، اِنْ دَعانى اُجِبْتُهُ وَ اِنْ سَأَلَنى اُعْطیتُهُ.»

 از امام باقر علیه‌السلام نقل شده است که خداوند جلجلاله گوید: «بنده من بهوسیله هیچ چیزى به من نزدیک نمى‏شود، مگر به آنچه که در نزد من دوست داشتنى و من بر او فرض کرده‏ام. این بنده من به توسط نوافل به من نزدیک مى‏شود تا جایى که من او را دوست مى‏دارم. وقتى دوستدار او شدم، من گوشِ اویم که بهوسیله آن مى‏شنود، و چشم اویم که به وسیله آن مى‏بیند، و زبان اویم که بهوسیله آن نطق مى‏کند، و دست اویم که بهوسیله آن قدرت الهى او را توسعه مى‏بخشم، اگر مرا بخواند، جوابش را مى‏دهم و اگر چیزى بخواهد به او مى‏دهم.» (وسایلالشیعه/3/35 به نقل از المحاسن/192 و بحارالانوار/57/551 و مستدرک/3/85 و فتوحات مکیه/8/821 و ج21/42 و صحیح بخارى کتاب الرقاق/ح1206)

15 اعراف/143

16 اعراف/144

17 بقره/30

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA


خروج




پنج شنبه ٢٣ آبان ١٣٩٨
جستجوی وب
کانال تلگرام
با افق حوزه به روز باشید
با
کانال تلگرام