منو اصلی
اخبار > روشنک و آینه‌ها


افق خانواده, افق خانواده شماره خبر: ٤٠١٨٣٢ ١٨:٥٦ - 1397/05/04   روشنک و آینه‌ها ارسال به دوست نسخه چاپي


روشنک و آینه‌ها

روشنک و آینه‌ها


روشنک و مامانش توی ایستگاه اتوبوس بودند. می‌خواستند بروند زیارت امام رضا علیه السلام. توی راه روشنک خیلی خوشحال بود. نزدیک حرم که رسیدند از اتوبوس پیاده شد . روشنک دست مامانش را گرفت و با هم به حرم رفتند. حرم امام رضا علیه السلام مثل همیشه شلوغ بود. ده تا می‌رفتند. بیست تا می‌آمدند. نزدیک اذان ظهر بود. روشنک گفت: مامان برویم آن‌جایی که سقاخانه دارد، ایوان طلا دارد...

روشنک و مامانش توی ایستگاه اتوبوس بودند. میخواستند بروند زیارت امام رضا علیه السلام. توی راه روشنک خیلی خوشحال بود. نزدیک حرم که رسیدند از اتوبوس پیاده شد .

روشنک دست مامانش را گرفت و با هم به حرم رفتند. حرم امام رضا علیه السلام مثل همیشه شلوغ بود. ده تا میرفتند. بیست تا میآمدند. نزدیک اذان ظهر بود. روشنک گفت: مامان برویم آنجایی که سقاخانه دارد، ایوان طلا دارد.

مامان خندید و گفت: باشد میرویم همان جا.

توی صحن فرش پهن کرده بودند. مامان توی صف ایستاد و آماده خواندن نماز شد. به روشنک گفت: روشنک جان! جایی نرویها! گم میشوی.

روشنک حواسش به کبوترهای روی سقف سقاخانه بود. نماز که شروع شد یکی از کبوترها بق بقو آواز خواند. دور سقاخانه خلوت بود. روشنک تشنه بود. از لابه لای صف راه افتاد تا از سقاخانه آب بخورد. داشت آب میخورد که کبوتری که روی سقف سقاخانه نشسته بود او را دید . گفت: به به ! چه دختری! به من هم آب میدهی؟ روشنک یک لیوان پر از آب کرد. کبوتر پرید و روی شانهاش نشست و از لیوان آب توی دست او خورد. روشنک پرسید: لانهات کجاست؟ کبوتر گفت: بیا تا نشانت بدهم. روشنک دنبال کبوتر راه افتاد. رفتند روبه روی ایوان طلا. کبوتر پرید روی ایوان. رفت توی لانهاش که گوشهای بود نشست. روشنک برای او دست تکان داد. روشنک چشمش به آینههای توی حرم افتاد. رفت جلو. از در کوچکی رد شد. خودش را توی آینهها پیدا کرد. روشنک این جا، روشنک آن جا، روشنک همه جا. برای خودش دست تکان داد. روشنکهای توی آینهها هم برای او دست تکان دادند. یکدفعه جمعیت روشنک را هل داد. روشنک مثل این که توی رودخانه پر آبی افتاده باشد جلو می رفت. رفت و رفت تا این که رو به روی ضریح امام رضا علیه السلام رسید. خم شد و گفت: سلام آقا جان! بالای ضریح چند گلدان پر از گلهای زیبا بود. روشنک با خودش گفت: یعنی این گلهای قشنگ را کی برای امام رضا علیه السلام آورده است؟ یاد مامانش افتاد. حتماً تا الان نمازش تمام شده بود. با خودش گفت: حالا باید از کدام طرف بروم؟

روشنک راه را پیدا کرد؟

نه! این طرف و آن طرف را نگاه کرد. فقط سرهای خانمها را میدید. نه در دیده میشد نه سقاخانه و نه کبوترها. گریهاش گرفت. با صدایی که پر از گریه بود گفت: مامان! مامان!

 چند تا خانم برگشتند و او را نگاه کردند. اما هیچ کدام مامانش نبودند. اشکهایش قل می خوردند و میافتادند روی لپهایش. با صدای بلندتری داد زد: مامان!

مامانش پیدا شد؟

نه! یک خانم دست او را گرفت و پرسید: دخترم گم شدهای؟ روشنک گفت: بله! من گم شدهام، مامانم داشت نماز میخواند.

آن خانم دست روشنک را گرفت و گذاشت توی دست خانم خادم. خانم خادم یک مقنعه سبز پوشیده بود. خنده مهربانی داشت. اشکهای روشنک را پاک کرد و گفت: چی شده؟

روشنک گفت: من مامانم را گم کردهام. خانم خادم خندید و گفت: این که گریه ندارد. الان با هم میگردیم و مامانت را پیدا میکنیم. روشنک به خانم خادم گفت که مامانش توی صحن سقاخانه نماز میخوانده است. روشنک و خانم خادم رفتند توی صحن سقاخانه. روشنک هر چه نگاه کرد مامانش را ندید. دوباره گریهاش گرفت.گفت: اگر مامانم تا شب پیدا نشد چی؟ خانم خادم گفت: گریه نکن من قول میدهم مامانت زود پیدا شود. بعد یک شکلات پرتقالی خوشمزه به روشنک داد. روشنک شکلات را باز کرد و گذاشت گوشهی لپش. دستش را داد به خانم خادم و راه افتادند. جلوتر خانمها دور یک خانم جمع شده بودند. یکی میپرسید: چه شکلی بود؟یکی میگفت: چند سالش هست ؟چند نفر هم با هم گفتند: پیدا میشود. خانم خادم گفت: برویم جلو ببینیم چه اتفاقی افتاده. رفتند جلو دیدند مامان روشنک با غصه نشسته روی زمین. روشنک دستش را از دست خانم خادم بیرون آورد. دوید و داد زد: مامان! خانمها همه با هم گفتند: دیدی گفتیم پیدا میشود. روشنک پرید توی بغل مامانش. خانم خادم خندید و گفت: دیدی گفتم مامانت زود پیدا میشود. روشنک نشست کنار مامانش. تسبیح برداشت و صلوات فرستاد. یکی برای امام رضا علیه السلام، یکی هم برای خانم خادم مهربان.

منیره هاشمی

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA


خروج