*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > نمایش اخبار 


گل‌های زندگی شماره خبر: ٤٠٤٣٧٠ ١٢:٢٣ - 1397/09/27    ارسال به دوست نسخه چاپي


دوست قدیمی مامان


به خانه‌ افسانه‌خانم، دوست قدیمی و همکلاسی دبیرستان مامان رفتیم. مامان می‌گفت که از وقتی که با شوهرش به کانادا رفته‌اند، ده سالی او را ندیده است. حالا آن‌ها برگشته بودند. مامان گفت که می‌خواهد به خانه‌ آن‌ها برود. به من گفت: «دوست داری بیایی؟» گفتم: «البته»...

 

به خانه افسانهخانم، دوست قدیمی و همکلاسی دبیرستان مامان رفتیم. مامان میگفت که از وقتی که با شوهرش به کانادا رفتهاند، ده سالی او را ندیده است.

حالا آنها برگشته بودند. مامان گفت که میخواهد به خانه آنها برود. به من گفت: «دوست داری بیایی؟» گفتم: «البته».

٭ ٭ ٭

افسانهخانم برایمان یک تنگ شربت آورد. روی یکی از مبلها نگاهم به یک سگ پشمالوی سفید افتاد. اول فکر کردم یک عروسک است. مریم دختر افسانهخانم دستی به پشت سگ کشید. یکدفعه سگ از روی مبل بلند شد، دمش را تکان داد و از کنار ما گذشت. بدنش به میز عسلی خورد و شربتها روی فرش ریخت. سگ از هال بیرون رفت.

افسانهخانم خندید. مامان گفت: «این سگ است؟»

افسانهخانم گفت: «شما میبخشید که شربتها را ریخت! دوباره برایتان شربت میآورم.»

مامان گفت: «حتماً فرشهایتان نجس است.»

افسانهخانم گفت: «تازه از قالیشویی آوردهایم.»

مامان گفت: «ولی سگ نجس است؛ و اگر رطوبت بدن یا آب دهانش به بدن یا لباس آدم یا فرش خانه برسد، نجس میشود. شما چطور در این خانه نماز میخوانید؟»

افسانهخانم بیرون رفت. سگ را در بغل گرفت، به اتاق آمد و به مامان گفت: «ببینید چهقدر تمیز است. اگر روزی چند بار او را شستوشو دهیم باز هم میگویید نجس است؟»

مامان گفت: «بدن سگ نجس است؛ و اگر روزی هزار بار او را بشویید باز هم پاک نمیشود. راستی شما در خانه‌‌تان رساله دارید؟»

افسانهخانم رسالهای برای مامان آورد.

مامان رساله را باز کرد و گفت: «لطفاً اینجا را بخوانید!»

«مو، پنجه، ناخن و رطوبتهای بدن سگ و خوکی که در خشکی زندگی میکنند نجس است.»

افسانهخانم گفت: «من دست تر به این سگ میگذارم و میدانم که نجس نمیشود.»

مامان گفت: «چرا؟ مگر شما نمیدانید که سگ نجس است و با بدن و لباس نجس نماز قبول نیست؟»

افسانهخانم گفت: «ولی سگی که ما داریم پاک است.» بعد هم دستش را به پشت سگ برد، دکمهای را فشار داد و سگ را روی زمین گذاشت.

سگ شروع کرد به هاپ هاپ کردن و به طرف من آمد.

مامان و افسانهخانم کلی خندیدند. افسانهخانم گفت: «ما خودمان میدانیم که سگ نجس است؛ و اگر بدنش تر باشد و به فرش و لباس و بدن برسد، نمیشود با آن نماز خواند.» به مامان گفتم: «چه شوخی باحالی!»

مرتضی دانشمند

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA


خروج