*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > نمایش اخبار 


داستان شماره خبر: ٤٠٤٣٨٩ ١٣:٥٤ - 1397/09/27    ارسال به دوست نسخه چاپي


سرگرد اخمو


چهارتا دختر بودند، 17 تا 24 ساله، دکتر و پرستار و امدادگر، حتی صدای صلیب سرخ هم در آمده بود که نباید خانم‏ها را اسیر نگه دارید. این‌ها که نظامی نبوده‏اند اما گوش عراقی‏ها بدهکار نبود. دخترها هم راه خود را می‏رفتند. کف اتاق‏مان گود است. یک پله‏ای پایین‏تر از زمین. باران که بیاید بیچاره می‏شویم. کف اتاق را آب می‏گیرد...

 

یادی از خاطرات زنان و حضورشان در عرصه دفاع مقدس

چهارتا دختر بودند، 17 تا 24 ساله، دکتر و پرستار و امدادگر، حتی صدای صلیب سرخ هم در آمده بود که نباید خانم‏ها را اسیر نگه دارید. اینها که نظامی نبوده‏اند اما گوش عراقی‏ها بدهکار نبود. دخترها هم راه خود را می‏رفتند.

کف اتاق‏مان گود است. یک پله‏ای پایین‏تر از زمین. باران که بیاید بیچاره می‏شویم. کف اتاق را آب می‏گیرد...

٭ ٭ ٭

صدای باران میآمد. سلول خیلی سرد بود. فاطمه دستش را جلوی دهانش گرفت، ها کرد و گفت: «کاش یک پتو به ما میدادند، داریم از سرما یخ میزنیم.» زینب گفت: «خب ما اسیر هستیم.» فاطمه گفت: «مگر ما چه گناهی کردهایم. ما پرستار و امدادگر هستیم.» معصومه به چاله آب که وسط اتاق بود نگاه میکرد و بلند شد. جلوی در رفت. دستهایش یخ زده بود. محکم به در زد و فریاد کشید: «ما نمیتوانیم اینجا بخوابیم. کف اتاق خیس است. هوا خیلی سرد است.»

سرباز عراقی که یک کاپشن پشمی پوشیده بود، پشت در سلول آمد و فریاد زد: «آبها را با کاسه خالی کنید.»

معصومه گفت: «تا صبح طول میکشد. ببریدمون بیرون، یک اتاق دیگه...»

سرباز عراقی خندید و رفت. فاطمه و زهرا هم بلند شدند. جلوی در رفتند. هی به در زدند، هی به در زدند. عراقیها خسته شدند. یک سرگرد سبیلوی اخمو، در را باز کرد. قیافهاش مثل هیولا بود. توی دستش یک کابل بود. گفت: «اسباب و وسایلتان را جمع کنید، ببریمتون!» فاطمه گفت: ما را کجا میبرید؟ سرگرد اخمو گفت: «به یک سلول دیگر.»

وسایلشان را جمع کردند از سلول بیرون رفتند. باران تندتر شده بود. توی حیاط پر از سلول بود. اسیران ایرانی توی سلولها بودند. سرگرد اخمو که میخواست اسیران ایرانی را اذیت کند با کابل به در سلولها میکوبید و فریاد میزد: «اینها را می‏بریم بکشیمشون، شکنجه‏شون بدیم.» اسیران ایرانی ناراحت شدند. پشت در سلولها آمدند و فریاد زدند: «این کار را نکنید. نامردها! بیرحمها...»

سرگرد اخمو میخندید و کیف میکرد. معصومه فریاد زد: «دروغ میگوید، حال ما خوب است. اتاق‏مان را آب گرفته، داریم می‏رویم یک اتاق دیگر، چیزی نیست.» سرگرد اخمو هی دروغ میگفت و میخندید. معصومه عصبانی شد. برگشت. تمام زورش را درون دستش جمع کرد. محکم بهصورت سرگرد اخمو زد. سرگرد اخمو که توقع این ضربه را نداشت، از شدت وحشت به خود ترسید و ساکت شد.

عباس عرفانیمهر

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA


خروج