*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > نمایش اخبار 


داستان شماره خبر: ٤٠٤٤٨٨ ١٤:٠٢ - 1397/09/28   نفیسه خاتون علیها السلام ارسال به دوست نسخه چاپي


نفیسه خاتون علیها السلام

نفیسه خاتون علیها السلام


دنیا برایم به مساحت چهار دیوار خانه‌مان شده بود، آسمان به همین اندازه برایم می‌بارید و آفتاب می‌تابید، صدای خنده و بازی هم‌سن و سال‌های خودم را فقط می‌شنیدم؛ چراکه پای رفتن نداشتم. باید از تمام دنیا و داشته‌های پدرم برای خودم رؤیا می‌بافتم. تمام روز برایم عقده می‌شد تا نیمه‌های شب بیدار باشم و به حال خودم زار زار گریه کنم. خب طبیعی است دختری که از شیطنت‌های کودکی فقط صدایش را می‌شنود و یا از دور به تماشا می‌نشیند، شب خوابش نمی‌برد و ناله می‌کند. دیگر تحمل این اوضاع برایم مشکل شده بود تا این‌که در نیمه‌های شب احساس کردم کسی دیگر هم به حال زارم گریه می‌کند، صدای هق هق زنانه می‌آمد اول فکر کردم شاید مادرم باشد ولی کمی که دقیق‌تر شدم، صدا از خانه‌ همسایه‌مان می‌آمد...


دنیا برایم به مساحت چهار دیوار خانهمان شده بود، آسمان به همین اندازه برایم میبارید و آفتاب میتابید، صدای خنده و بازی همسن و سالهای خودم را فقط میشنیدم؛ چراکه پای رفتن نداشتم. باید از تمام دنیا و داشتههای پدرم برای خودم رؤیا میبافتم.

تمام روز برایم عقده میشد تا نیمههای شب بیدار باشم و به حال خودم زار زار گریه کنم. خب طبیعی است دختری که از شیطنتهای کودکی فقط صدایش را میشنود و یا از دور به تماشا مینشیند، شب خوابش نمیبرد و ناله میکند. دیگر تحمل این اوضاع برایم مشکل شده بود تا اینکه در نیمههای شب احساس کردم کسی دیگر هم به حال زارم گریه میکند، صدای هق هق زنانه میآمد اول فکر کردم شاید مادرم باشد ولی کمی که دقیقتر شدم، صدا از خانه همسایهمان میآمد.

صدای خانم همسایه بود، همان که همهجا وصف خوبیهایش بود، حتی در جلسات و محافل ما که یهودی بودیم از وقار و پاکیاش سخن میگفتند. اما او دیگر چرا ناله میکند؟! جسم ناقصم یاریام نمیکرد تا نزدیک شوم اما تمام قدرتم را به گوشهایم دادم تا بتوانم از این ماجرا سر درآورم. مدتی گذشت و هر شب ادامه داشت تا بالاخره متوجه شدم او با خدایش صحبت و راز و نیاز میکند. اوایل از درد ناقص بودن خوابم نمیبرد و غصه می‌‌خوردم ولی کمکم مجذوب نجواهای عاشقانه او با خدایش شدم. احساس آرامشی که ناخواسته از او میگرفتم از دردهایم کم میکرد. آنقدر زیبا خدایش را میخواند که برایم جالب به نظر میرسید او حتی از بزرگان ما هم با خدایش زیباتر سخن میگفت. از مادرم پرسیدم این خانم کیست که همهجا سخن از اوست؟ مادر با وجود تعصب شدیدش به یهودیت نتوانست از او که مسلمان بود بهخوبی سخن نگوید. از احوالاتش گفت، گویا او از نوادگان پیامبر مسلمانان است.

شبها از پی هم میآمد و من لابهلای احساسات خاضعانه بانو نفسیهخاتون در مقابل خدایش غرق میشدم تا جایی که بعضی اوقات به انتظار مینشستم تا او به اتاقش برود. احساس میکردم، عاشق خدایش شدهام.

در ذهنم رؤیاهای شیرین میبافتم، دوست داشتم کنارش باشم و او از خودش، پیامبر و خدایش برایم بگوید. چند باری از مادر خواستم تا به خانه بانو نفسیهخاتون برویم اما او هر بار چیزی را بهانه میکرد. نفس بیبی نفیسه معجزهگر بود ولی تعصب یهودی مادر اجازه نمیداد. هر روز به شیوهای جدید از او طلب میکردم تا اینکه روزی مادر قصد حمام کرد، من برای همراهی او بهانهای آوردم و ترس از تنهایی در خانه را بهانه کردم تا مادر مرا به کسی بسپرد. شادی خاصی درونم شکل گرفته بود، گویا آرزویم در حال تحقق یافتن بود، مادر که پافشاری و اصرار مرا دید چارهای نیافت و مرا به بانو نفسیه خاتون سپرد.

در آغوش مادر وارد خانه بیبی شدیم، چشمانم که به چهره زیبای خانم افتاد، استرس تمام وجودم را در برگرفت، صورتم قرمز شد، بیاختیار قطرات اشک از چشمانم جاری شد. مادر با نگرانی رو به من گفت: چطور شده تو که خودت خواستی تا به اینجا بیایی...

مادر از حال درونم خبر نداشت اما گویا بانو نفسیهخاتون از همه وجودم مطلع بود چراکه از مادر خواست تا مرا به اتاق خودش ببرد. آتشفشان درونم در حال فوران بود. مادر رفت و مرا با دریایی از مهر و عشق و خوبی تنها گذاشت.

او همانی بود که من از پشت دیوار، نیمه شب تصور میکردم. مدتی از رفتن مادر میگذشت و من محو تماشای رفتار بانو نفسیهخاتون بودم تا جایی که دیگر غمهای درونم به خاطرم نمیآمد. دلم میخواست کودکانه اطرافش بدوم و او دست پر مهر مادریاش را بر سرم بکشد. همینطور که غرق احساساتم بودم به نظرم آمد بانو آماده میشود تا به جایی برود، ولی او به مادرم قول داده بود که مراقبم باشد. فکرم دوباره مشغول شده بود نمیخواستم لحظهای از او جدا شوم....

در همین فکر بودم که خانم نشست، ظرف آبی مهیا کرد و مشغول عملی شد که بعدها فهمیدم وضو میگرفت.

خودم را کشان کشان نزدیکش رساندم، دلم میخواست مرا در آغوش بگیرد. آب را روی دست راستش میریخت که مقداری از آن روی من پاشیده شد، سر چرخاند و با مهر مادری تبسمی کرد، احوالم دگرگون شد، آن ذوق کودکانه دوباره به سراغم آمد، دلم میخواست از جا برخیزم و خود را در آغوش بانو بیاندازم. در همین حین در خانه به صدا در آمد، بانو رو به من گفت: دخترم نمیخواهی در را به روی مادرت باز کنی؟!

خندهام گرفته بود، بانو میدانست من توان حرکت ندارم. با صدای دوباره در، بانو رو به من کرد و گفت: درست نیست مادرت پشت در منتظر بماند. دست مرا گرفت، بیاختیار روی پاهایم ایستادم، باورم نمیشد، آن قطرات آب که از دستان بانو به من پاشید چه کرده بود. بانو رو به من گفت: حالا برو در را برای مادرت باز کن. من در حالیکه نمیدانستم چه بر احوالم میگذرد دوان دوان به سمت در رفتم. اشک مثل باران بر گونههایم جاری شد. بعداز اینکه در را باز کردم، صدای گریهای بلند شده بود...

مادر با دیدن من چنان فریادی کشید که همسایهها جمع شدند. همه با تعجب به من نگاه میکردند و من با عشق و اشک نگاهم بهصورت زیبای متبسم بانو نفسیهخاتون بود.

مادر به پای بانو افتاد، با کل خانواده اسلام آوردیم و همانجا شهادتین را خواندیم. حالا دیگر ما یک خانواده مسلمان بودیم و هر روز از فضل و کرم بانو نفیسهخاتون استفاده میکردیم. ماهها و سالها از پی هم میگذشت و داستان شفای من دهان به دهان میچرخید و یهودیان زیادی به اسلام روی آوردند.

علی حمیدی

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA


خروج