*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > نمایش اخبار 


داستان شماره خبر: ٤٠٤٤٩١ ١٥:١٩ - 1397/09/28   مرتضی دانشمند همیشه با من ارسال به دوست نسخه چاپي


مرتضی دانشمند همیشه با من

مرتضی دانشمند


محمد از خیمه بیرون آمد. نگاهی به چهار طرف بیابان کرد. همه‌جا خلوت بود. کبوتری از آسمان می‌گذشت. محمد چند لحظه به آسمان نگاه کرد بعد هم دور خیمه بزرگشان تابی خورد. برادرانش را ندید. صدایشان زد. اما کسی جواب نداد. حتی صدای بع بع بره‌ها را نشنید. به خیمه برگشت. مادرش حلیمه را دید که لباس‌های او را با دقت تا می‌کرد و در صندوقچه‌ای می‌گذاشت. مادر به او لبخند زد. محمد که انگار به‌دنبال چیزی می‌گشت از مادر پرسید...

 

محمد از خیمه بیرون آمد. نگاهی به چهار طرف بیابان کرد. همهجا خلوت بود. کبوتری از آسمان میگذشت. محمد چند لحظه به آسمان نگاه کرد بعد هم دور خیمه بزرگشان تابی خورد. برادرانش را ندید. صدایشان زد. اما کسی جواب نداد. حتی صدای بع بع برهها را نشنید. به خیمه برگشت. مادرش حلیمه را دید که لباسهای او را با دقت تا میکرد و در صندوقچهای میگذاشت. مادر به او لبخند زد. محمد که انگار بهدنبال چیزی میگشت از مادر پرسید:

 - برادرانم کجا هستند؟

 مادر با لبخند گفت: عزیزم محمد، برادرانت گوسفندان را به صحرا بردهاند.

 محمد گفت: چرا من با آنها نمیروم؟

 مادر نمیدانست چه جوابی به کودکش بدهد. چهار سال بود او را از مکه به بیابان آورده بود تا در هوای پاک صحرا او را بزرگ کند، بعد هم سالم به خانوادهاش برگرداند. با مهربانی به محمد گفت: عزیزم رفتن به صحرا آسان نیست. گرمای بیابان سوزان است و خطر گرگ و نیش مار و عقرب هم وجود دارد.

 محمد یک لحظه به گرمای بیابان و خطر گرگ و مار و عقرب فکر کرد و قیافه برادرانش را بهخاطر آورد. به مادر گفت: چرا آنها هر روز سختی و خطر بیابان را تحمل میکنند و من زیر سایه خیمه استراحت کنم؟

 - تو دوست داری با آنها به بیابان بروی؟

 ٭ ٭ ٭

خورشید طلوع کرده بود. بع بع گوسفندان بیابان را پر کرده بود. برادران محمد چوبهای چوپانی و سفره صحرا را برداشته بودند و آماده رفتن میشدند. مادر صدا زد: پسرانم صبر کنید، محمد امروز با شما به صحرا میآید. برادران محمد از خوشحالی فریاد زدند: راستی مادر، برادرمان محمد با ما به صحرا میآید؟

مادر، محمد را شستوشو داد. به موهایش شانه کشید. لباس تمیزی به او پوشاند و مهرهای را با ریسمان به گردنش انداخت. محمد چند لحظه با تعجب به مهره نگاه کرد و پرسید: مادر این چیست؟

 مادر گفت: این محافظ و نگهدار توست. آن را به گردنت انداختم تا تو را ازهمه خطرها حفظ کند.

 قیافه کودکانه محمد در هم رفت. دست به بند مهره انداخت. آن را از گردنش در آورد و گفت: من خدا را دارم که همیشه و در همهجا با من است. او مرا از همه خطرها حفظ میکند.

گله به راه افتاد و صدای گوسفندان در صحرا پیچید. حلیمه ایستاده بود، از پشت سر به محمد نگاه میکرد، به حرفهایش فکر میکرد و برای سلامتیاش دعا میکرد Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA


خروج