*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > نمایش اخبار 


پرس‌وجو شماره خبر: ٤١٦٦١٤ ٠٨:٤٨ - 1399/11/06   آیا عقل مى‌تواند به سمت معارف اسلامى پرواز کند؟ ارسال به دوست نسخه چاپي


آیا عقل مى‌تواند به سمت معارف اسلامى پرواز کند؟

جایگاه عقل در معارف اسلامى


آیت‌الله‌العظمی سبحانی

قرآن کریم مىفرماید:

]ادع إلى سبیل ربک بالحکمة والموعظة الحسنة و جادلهم بالتى هی أحسن[1

«با حکمت و اندرز نیکو به راه پروردگارت دعوت نما و با آنها بهروشى که نیکوتر است، استدلال و مناظره کن. پروردگارت از هر کسى بهتر مىداند، چه کسى از راه او گمراه شده است و او به هدایتیافتگان داناتر است».

این آیه به ما مىآموزد که اگر بخواهیم حقیقت را به دیگران بگوییم سه راه دارد:

1. بالحکمة: حکمت در این آیه بهمعناى اصطلاحى نیست؛ بلکه هر سخنى که محکم و استوار باشد، به آن سخن حکیمانه مىگویند. اگر معارف عقلى هم از این طریق ثابت شود، بخشى از حکمت است.

2. والموعظة الحسنة: یعنى با پند و اندرز افراد را از گمراهى نجات دهیم.

3. وجادلهم بالتى هى احسن: اگر شخصى، مخالف ماست، با مسلمات خودش با او سخن بگوییم. مجادله بهمعناى این است که مسلمات خصم را بگیریم و طبق مسلمات او با او حرف بزنیم.2

چرا قرآن این سه راه را پیشنهاد مىکند؟ چون مخاطبها فرق مىکنند. گاهى مخاطب، انسانى عقلانى، حکیم و اهل استدلال است. مسلماً باید با او با قول محکم و استوار و عقلپسند سخن گفت.

گاهى مخاطب آنقدر ادراک ندارد که با او به برهان سخن بگوییم؛ بلکه باید عواطفش را تحریک کرد. اثر موعظه، تحریک عواطف است. پس باید با نشان دادن عواقب کار، او را هدایت کرد.

گاهى مخاطب، نه حکیم است و نه انسان موعظهپذیر، بلکه مخالف است و نظر او با نظر ما فرق دارد. باید با او به جدال احسن پرداخت؛ یعنى مسلمات خودش را گرفت و بر علیه او استفاده کرد.3

پس قرآن، دلیل و برهان را یکى از راههاى دعوت مىداند. دلیل و برهان؛ یعنى چیزى که خردپسند باشد و عقل انسان آن را بپذیرد. حال باید ببینیم جایگاه عقل در معارف اسلامى و عقلى چیست؟

جایگاه عقل در معارف اسلامى و عقلى

نسبت به جایگاه عقل در معارف اسلامى، اندیشمندان به سه دسته تقسیم شدهاند: گروه حسگرایان، گروه معطله، و گروهى میان تشبیه و تعطیل.

حسگرایان: غالب غربىها و اروپایىها حسگرا هستند و فلسفه آنها بر «حس» استوار است.4

آنان مىگویند: ما نمىتوانیم ماوراى حس را درک کنیم؛ چون ابزار درک ما، تجربه است و تجربه هم فقط مىتواند در مسائل حسى سخن بگوید و درباره چیزى مثل برزخ، خدا، قیامت و مانند آن که ماوراى حس است، نمىتوانیم نفیاً و اثباتاً قضاوت کنیم. ابزار درک ما آزمایش است و آزمایش هم فقط مىتواند، در مورد ماده و انرژى قضاوت کند و بگوید که هست یا نیست؛ ولى روح مجردى را که خداپرستان مدعى آن هستند، نمىتواند اثبات کند. چاقوى آزمایش ما، به رگ و استخوان مىخورد؛ اما به روح نمىخـورد.

نقد:

بهطور اجمال باید گفت: شما در همان مسائل حسى، گزارههایى را قبول دارید که عقلىاند؛ نه حسى از جمله:

1. شما معتقدید که «تجربه» شما را به واقع مىرساند. شما تجربه را از کجا بهدست آوردهاید؟ تجربه و آزمایش، خود قابل تجربه نیست؛ پس شما گزارهاى را قبول دارید که از مجراى حس بهدست نیامده است. بنابراین حسگرایان باید حداقل یک قضیه عقلى را قبول داشته باشند.

2. حسگرایان مىگویند: «همه معلومات باید از طریق تجربه بهدست آید». این گزاره، عقلى است؛ چون استدلال مىکنند و مىگویند: وسیله من آزمایش است و آزمایش هم در ماوراى حس راه ندارد. پس باید تمام قضایا در مجراى حس باشد و ماوراى حس، قابل درک نیست.

3. مورد تجربه شما، یک قضیه جزئى است؛ اما شما بارها آن را تجربه مىکنید و به یک قضیه کلى دست مىیابید. اینکه همه آنتىبیوتیکها ضدتب هستند، یک قضیه کلى است و آن را از راه عقل بهدست آوردهاید. عقل مىگوید: «حکم الامثال فى ما یجوز و فى ما لا یجوز واحد»؛ همین که از مورد جزئى، یک قاعده کلى ساختهاید، کار عقل است.

علاوه بر این موارد، نقضهاى دیگرى هم وجود دارد.5 در کشور ما بحمدالله این مسأله طرفدار ندارد؛ چون بعداز فروپاشى شوروى، مارکسیستها عقبنشینى کردهاند.

معطله: این گروه چون عقل خود را از درک، تعطیل کردهاند، به «معطله» مشهور شدهاند.

این گروه که غالباً محدثین اهل سنتاند (حنابله و امثال آن) آنها مىگویند: با وجود کتاب و سنت، نیازى به استفاده از عقل در ماوراى طبیعت نداریم. عقل براى درک وراى کتاب و سنت راهى ندارد.

کتاب و سنت مىگوید: خدا دست دارد؛ ]وقالت الیهود یدالله مغلولة غلت أیدیهم و لعنوا بما قالوا بل یداه مبسوطتان[6. ما هم مىگوییم خدا دست دارد؛ ولى براى اینکه جزء مشبهه نباشیم، مىگوییم: دست و چشم او مانند دست و چشم ما نیست. اینها مىگویند با وجود کتاب و سنت نیازى به عقل نیست.7

حکایتى در تاریخ معروف است که حتى ابنتیمیه هم در الرسائل نقل کرده است. او مىگوید: مردى پیش مالکبن انس آمد و با قرائت آیه ]الرحمن على العرش استوى[8 از کیفیت و چگونگى «استوى» پرسید و گفت: ما «استوى» را بهمعناى «جلس» مىدانیم. پیشانى مالک عرق کرد و گفت: «الکیف غیرمعقول و الاستواء معلوم و الایمان به واجب و السؤال عنه بدعة»9 سپس دستور داد: سائل را از مجلس بیرون کردند. بعضى کتابها نقل کردهاند که گفت: «الکیف مجهول و الاستواء معلوم». این گروه دستگاه عقل خود را از بررسى معارف تعطیل کرده و مىگویند: همین ظواهر را مىگیریم و اگر بوى تشبیه و تجسیم داد، مىگوییم: دست دارد بلا کیف، چشم دارد بلا کیف، استواء دارد بلا کیف.10

نقد:

روش معطله، روش صحیحى نیست. قرآن کریم، ما را به تفکر و تدبر دعوت کرده است. خداوند قرآن را تنها براى خواندن نفرستاده است؛ بلکه براى تدبر هم فرستاده است. ]لیدبروا آیاته[11 قرآن امر به تدبر و تفکر کرده است. ماده عقل با تمام مشتقاتش چهلونه مرتبه در قرآن آمده است.12 تفکر13 و تدبر14 هم هر کدام چند بار در قرآن آمده است. اگر سؤال واقعاً بدعت است، چرا قرآن اینها را آورده و دعوت به تدبر و تفکر کرده است؟

معطله مىخواهند بگویند: اسلام سراپا تعبد است و تفکر فقط در مسأله اثبات صانع و نبوت جایز است و در بقیه مسائل تفکر ممنوع است.

این نظریه برخلاف قرآن است. قرآن ما را به تفکر و تدبر دعوت مىکند. حتى تفکر را یکى از نشانههاى مؤمن مىداند:

]الذین یذکرون الله قیامًا وقعودًا وعلى جنوبهم ویتفکرون فى خلق السماوات والأرض ربنا ما خلقت هذا باطلاً[15؛

«همانها که خدا را در حال ایستاده و نشسته و آنگاه که بر پهلو خوابیدهاند، یاد مىکنند و در اسرار آفرینش آسمانها و زمین مىاندیشند و مىگویند: بار الها اینها را بیهوده نیافریدهاى».

]أفلا یتدبرون القرآن أم على قلوب أقفالها[16

«آیا آنها در قرآن تدبر نمىکنند یا بر دلهایشان قفل نهاده شده است».

اینها هم مانند حسگرایان، مخالف عقلاند، با این تفاوت که حسگرایان، ماوراى طبیعت را نه نفى مىکنند و نه اثبات؛ اما اینها به ماوراى طبیعت معتقدند؛ ولى مىگویند: ادراک عقل را باید نسبت به اینها تعطیل کرد.

چندى قبل در یکى از نشریات عربستان مطلبى از عبدالعزیز بنباز خواندم: از ایشان سؤال کرده بودند: خدا جسم است یا نه؟ صریحاً گفته بود: نمىتوانیم بگوییم که خدا جسم نیست؛ چون در قرآن و سنت نیامده است: «انه سبحانه لیس بجسم».

اینها نمىخواهند حتى این آیه را درک کنند: ]لا تدرکه الابصار وهو یدرک الابصار[17. گاهى مىگویند: «لا یدرک» یعنى کنه او را درک نمىکنیم؛ اما ظاهر او را مىبینیم! لذا حتى عاقلهاى اشاعره مانند فخر رازى و ایجى و تفتازانى و غزالى مىگویند: «ان الله سبحانه یرى فى الآخرة بالابصار»18.

در کتابهاى روایى آنها، ابوهریره نقل کرده است که شبى مهتابى، پیامبر(صلوات الله علیه) اصحابش را جمع کرد و گفت: «انکم ترون ربکم یوم القیامة کما ترون القمر». معطله از قرآن فقط تلاوت آن را قبول دارند.

اگر بخواهید عقیده معطله را بدانید، دو کتاب توحید را کنار هم بگذارید که هر دو در یک عصر نوشته شدهاند. توحید صدوق و توحید ابنخزیمه تمام عبارتهاى ابنخزیمه تشبیه، جبر، تعطیل عقول و تعبد به ظواهر است؛ اما توحید صدوق، برهان، تعقل، استدلال و هدایتگرى عقل است.

کسانى که بخواهند عقل را از ادراک تعطیل کنند، حتى یک صفت از صفات خدا و نیز نبوت پیامبر(صلوات الله علیه) را نمىتوانند ثابت کنند. اگر بگویند معجزه آورده، مىگوییم: از کجا معلوم که اعجاز دلیل بر اثبات نبوت باشد! اگر بگویید در قرآن آمده، مىگوییم: هنوز که قرآن ثابت نشده است.

این افراد از پیامدهاى ناگوار مکتب خود غافل هستند. ما اگر عقل را تعطیل کنیم، هیچ اصلى از اصول دین را نمىتوانیم ثابت کنیم؛ حتى در اثبات نبوت پیغمبراکرم(صلوات الله علیه)، نیاز به دستگاه عقلانى است تا بگوییم خدا حکیم است و حکیم هرگز راضى به «اغراء به جهل» نمىباشد. پس اگر آورنده این معجزه (نعوذ بالله) انسان ناسالمى باشد، خداوند حکیم نباید چنین قدرتى را در اختیار او قرار دهد. این با حکمت خداوند منافات دارد:

]ولو تقول علینا بعض الأقاویل لأخذنا منه بالیمین ثم لقطعنا منه الوتین[19.

«اگر او سخنى دروغ بر ما مىبست، ما او را با قدرت مىگرفتیم، سپس رگ قلبش را قطع مىکردیم».

قرآن گاهى براى اثبات خدا استدلال مىکند و مىفرماید: ]أفی الله شک[20. بعد برهانش را مىآورد: ]فاطر السماوات والأرض[21؛ یعنى از ممکن پى به واجب مىبریم.

معطله مىخواهند بگویند ما اهل تشبیه و تجسیم نیستیم؛ ولى در واقع همچون «مجسمه» و «مشبهه» هستند. مىگویند: خدا دست دارد؛ اما دست او کیفیت دست ما را ندارد! تمام واقعیت دست همین کیفیت است. اگر این کیفیت نباشد، دیگر معنى ندارد، دست باشد. هر کس عقل را تعطیل کند، دچار تشبیه و تجسیم مىشود. ابنتیمیه مىگوید: «خدا عرش دارد و بر تخت مىنشیند؛ اما بهقدرى بزرگ و سنگین است که تخت او مانند تختهاى بشرى صدا مىکند»22.

راه میان تشبیه و تعطیل

ما مانند مشبهه و معطله نیستیم. چراغ عقل را روشن مىکنیم و با آن معارف را تجزیه و تحلیل مىکنیم؛ البته مقلد مکتب ملاصدرا، ملاهادى سبزوارى یا شیخالرئیس هم نیستیم؛ چون در معارف فکرى، تقلید جایى ندارد. از علوم و معارف آنها بهره مىگیریم؛ اما هرگز بند مکتب غیرمعصوم را به گردن نمىافکنیم. این همان راهى است که خدا، پیامبر(صلوات الله علیه) و ائمه(علیهم السلام) گفتهاند.

اولین خطبه در نهجالبلاغه یک دنیا کلام، فلسفه و حکمت است. آنجا که در پاسخ به این سؤال که آیا صفات خدا عین ذات اوست؟ یا ذات او عین صفات اوست؟ یا دو چیزند؟ امام على(علیه السلام) مىفرماید: توحید یعنى «نفى الصفات عنه»، نه اینکه بگوییم، خدا عالم نیست یا قدرت ندارد؛ بلکه مىگوییم: علم چیزى زائد بر ذات نیست. قدرت و سایر صفات هم زائد بر ذات نیستند «لشهادة کل صفة انّها غیر الموصوف، و شهادة کل موصوف انه غیر الصفة، فمن وصف الله سبحانه فقد قرنه»23؛ اگر بگوییم، هم خدا و هم علم، خدا را دو تا دانستهایم: «ومن قرنه فقد ثناه و من ثناه فقد جزأه»24.

این سخن امام(علیه السلام) سراپا برهان خداشناسى است؛ ولى متأسفانه هنوز هم اشاعره معتقدند، صفات خدا زائد بر ذات خداست؛ بنابراین صفات خدا هفت تاست و با خدا، هشت ذات مىشود.

اشاعره با این حرف مسیحیان را روسفید کردهاند. مسیحیان مىگویند: قدماء ثلاثه؛ اما اشاعره مىگویند: قدماء ثمانیه. چرا از نظر فکرى چنین منحرف شدند؟ چون چراغ عقل را روشن نکردند و به ظاهر بسنده کردند. آن هم ظاهرى که در آن تفکر نکردند؛ وگرنه محال است که ظاهر قرآن و سنت متواتر، با خرد منافات داشته باشد. قسم به خدا هیچ ظاهرى از ظواهر قرآن، مخالف عقل نیست؛ اما نه ظاهر تصورى بلکه ظاهر تصدیقى. نه ظاهر افرادى بلکه ظاهر جملى.25

مثلاً قرآن مىفرماید: ]ما منعک أن تسجد لما خلقت بیدی[26. مىگویند: چون خدا خودش مىگوید: با دو دست، آدم را آفریدم، پس خدا دو دست دارد. این ظهور، ظهور افرادى و تصورى است؛ اما اگر دقت کنیم، خدا مىخواهد عنایت را نشان دهد؛ یعنى این مخلوق مورد عنایت من است. تعبیر «بیدی» نشانه عنایت است؛ مثل این است که مثلاً شما مىگویید: من فلانى را با دست خودم تربیت کردم؛ یعنى نهایت توجه را به او داشتم.

بنابراین ظاهر قرآن با عقل مخالف نیست. قرآن، انجیل نیست که وقتى خلاف عقل درآمد، تأویل کنیم؛ ولى باید دقت کرد که ظاهر، ظاهر افرادى و تصورى نباشد. پس اینکه مىفرماید: ]الرحمن على العرش استوى[27؛ یعنى خدا بعداز آفرینش بر تخت تدبیر مستولى شد. نه اینکه آفرید و بازنشسته شد و کار تدبیر را به دیگران واگذار کرد. این آیه ناظر به توحید در خالقیت و ربوبیت است؛ یعنى خدا هم خالق و هم مدبر است.28

البته معناى اینکه به عقل تکیه مىکنیم، این نیست که عقل معصوم است؛ بلکه ممکن است، اشتباه کند. اعتماد به عقل را قبول داریم؛ ولى هر مکتبى را بهصورت تعبدى نمىپذیریم؛ اما از معارف آن مکتب بهره مىگیریم.

سه توصیه

1. به مسائل عقلانى اهمیت بیشترى بدهید. شبهات را باید پاسخگو باشید. از دانشجویان دانشگاهها انتظار پاسخگویى نیست. شما حوزویان مسئول پاسخگویى به این شبهات هستید.

2. «ولایت و خلافت» و «وهابیت» باید ماده درسى در حوزه باشد.

3. تمام دانشها بهخاطر این است که از نظر اخلاقى، انسان شویم. بههمین خاطر پیامبر(صلوات الله علیه) مىفرماید: «انما بعثت لاتمم مکارم الاخلاق». باید در حوزه، درس اخلاق رسمى شود.

منبع : پایگاه اطلاعرسانی آیتاللهالعظمی سبحانی

..............................................

پینوشتها

1. نحل: 125.

2. المیزان، علامه طباطبائى، ج12، ص372.

3. همان، ص373.

4. فرهنگ واژهها، عبدالرسول بیات، ص480تا490.

5. مجموعه آثار، شهید مطهرى، ج6.

6. مائده: 64

7. بحوث فىالملل والنحل، آیتاللهالعظمى سبحانى، ج2، ص32.

8. طه: 5.

9. الملل والنحل، شهرستانى، ج1، ص93.

10. الانابه، ابوالحسن اشعرى، ص18.

11. ص: 29؛ ترجمه: تا در نشانههاى او بیندیشید.

12. بهعنوان نمونه ر. ک: بقره: 44، 73، 76، 244/ مائده: 58، 103 یونس: 42، 100.

13. بهعنوان نمونه ر. ک: بقره:219، 266/ انعام:50 / روم: 8 / اعراف:176/ نحل:44 / حشر:21.

14. بهعنوان نمونه ر. ک: نساء: 82 / مؤمنون: 68.

15. آل عمران: 191.

16. محمد: 24.

17. انعام: 103.

18. بحوث فىالملل والنحل، آیتاللهالعظمى سبحانى، ج2، ص191.

19. حاقه: 46-44.

20. ابراهیم: 10.

21. ابراهیم: 10.

22. آیتاللهالعظمى سبحانى، الالهیات، ج1، ص319.

23. نهجالبلاغه، دشتى، خطبه 1.

24. نهجالبلاغه خطبه اول.

25. المیزان، علامه طباطبائى، ج15، ص172.

26. ص: 75.

27. طه: 5.

28. آیتاللهالعظمى سبحانى، الالهیات، ج1، ص89.


خروج