*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > افق خانواده > داستان 


دو مادر پیامبر اسلام
داستان
دو مادر
زنان صحرا آن روز به شهر آمده بودند تا کودکان شیر‌خوار را با خود به صحرا ببرند. زنان، هر سال به مکه می‌آمدند و کودکان را می‌بردند. پدرها و مادرها بچه‌های‌شان را دوست داشتند و دلشان نمی‌آمد از آن‌ها جدا شوند. اما می‌دانستند اگر بخواهند بچه‌های‌شان در برابر بیماری‌ها سالم بمانند باید تا مدتی آن‌ها را به دست دایه‌ها بسپارند، تا هم به آن‌ها خوب شیر دهند و هم در هوای پاک صحرا نفس بکشند. دایه‌ها به کوچه‌های سنگی مکه رسیدند. ..
 ١٤:٥١ - 1394/09/30 - نظرات : ٠متن کامل >>
دفتر انتظار ریحانه
داستان
دفتر انتظار ریحانه
عقربه‌ی ساعت کلاس روی عدد پنج ایستاد، صدای زنگ مدرسه در کلاس‌ها پیچید. ریحانه نفس راحتی کشید و به سرعت کتاب و دفترش را در کیفش گذاشت، از دوستانش خداحافظی کرد و با عجله به خانه رفت. ...
 ١٠:٢٤ - 1394/09/24 - نظرات : ٠متن کامل >>
حجت خدا تویی!
داستان
حجت خدا تویی!
مهدی ‌جان! صاحب‌الزمان و حجت خدا در روی زمین تویی؛ تو همان کسی هستی که رسول‌خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نوید داده است. تو فرزند من و من پدر تو هستم. تو پایان‌بخش سلسله‌ی امامانی. ...
 ٠٩:٠٤ - 1394/09/24 - نظرات : ٠متن کامل >>
خطیب خردسال
دوان‌دوان از مسجد برگشت و مثل همیشه نزد مادرش رفت. دو عدد متکا روی هم گذاشت تا شکل منبر شود و در عالم کودکی‌اش بر منبر بنشیند و سخنرانی کند. این کار هر روز تکرار می‌شد، یعنی آن‌چه را که در مسجد بر پدربزرگش نازل شده بود، تمام و کمال برای مادرش تعریف می‌کرد و آیات قرآن را برای ایشان می‌خواند و به این شکل مادر را از وحی الهی که بر پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نازل شده بود مطلع می‌کرد. ...
 ١١:٢٤ - 1394/09/16 - نظرات : ٠متن کامل >>
غروب آفتاب هشتم
غروب آفتاب هشتم
امام نماز بامداد را به‌جا آوردند. جامه‌های تازه خود را به تن کردند و در محراب نشستند و منتظر ماندند. من در تعجب بودم که چه اتفاقی قرار است بیفتد؟ گونه‌هایشان سفید و نورانی‌تر از هر روز بود. در چشم‌هایشان دنیای دیگری می‌دیدم؛ دنیایی پر از عطر و نور و بهار. ناگهان فرستاده‌ی مأمون به در خانه آمد و گفت: «مأمون، اباالحسن را به قصر خود فراخوانده!»
 ١١:١٧ - 1394/09/16 - نظرات : ٠متن کامل >>
اهمیت محبت به فرزندان از نگاه پیامبر رحمت و مهربانی صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم
اهمیت محبت به فرزندان از نگاه پیامبر رحمت و مهربانی صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم
حضرت محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم، حسن و حسین علیهما‌السلام را خیلی دوست داشتند. این عزیزان، پسران حضرت فاطمه سلام‌الله‌علیها و نوه‌های پیامبر بودند. رسول‌خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم از دیدن آن‌ها، خیلی خوشحال می‌شدند و همیشه آن‌ها را می‌بوسیدند.
 ١٠:٥٩ - 1394/09/05 - نظرات : ٠متن کامل >>
دوربین مخفی!
داستان های فکری
دوربین مخفی!
کارگردان به آقای خوش‌‎بخت گفت: شما گوشه‌ی چهار‌راه بایست. هرکه نزدیکت رسید، یکی از دکمه‌های پیراهنش را بکن، همین‌که خواست ناراحت بشود، لبخند بزن و بگو: شما در مقابل دوربین مخفی هستی!
 ١٠:٤٢ - 1394/09/05 - نظرات : ٠متن کامل >>
داستان
امـروز
آقای احمدی را هیچ کدام از بچه‌های محل دوست ندارد! هروقت توی کوچه بازی می‌کنم، دعوایمان می‌کند. امروز مجید گفت: برویم گل کوچک.
 ١٢:١٨ - 1394/08/20 - نظرات : ٠متن کامل >>
بـه احـتـرام دوسـتـی
بـه احـتـرام دوسـتـی
دوستی مثل چسبی جادویی است که زندگی و شادی را در کنار هم نگه می‌دارد.
 ١١:٤٦ - 1394/08/20 - نظرات : ٠متن کامل >>
پیک خوش‌زبانی!
داستان های فکری
پیک خوش‌زبانی!
دوچرخه‌اش را حسابی برق انداخت و وسایلش را با دقت در کوله‌پشتی چید. خانمش گفت: نمی‌شود این مأموریت را سال بعد انجام دهی؟
 ١١:٤٤ - 1394/08/20 - نظرات : ٠متن کامل >>
خشم خلیفه
یک‌دفعه در میان جمعیت نگاهش به جوانی افتاد که به سمت حجرالاسود پیش می‌رفت. ناگهان جمعیت از رفتن باز ایستاد، در میان خود راهی باز کرد و جوان به آرامی خودش را به حجرالاسود رساند. ...
 ١١:٣٠ - 1394/08/14 - نظرات : ٠متن کامل >>
داستان
تـــنـــبـــل؟!
روزهای اول سال درسش خوب بود. همین که ماه آبان شروع شد،درس‌هایش ضعیف شد. ضعیف و ضعیف‌تر ریاضی و علوم که هیچ، فارسی‌اش هم که از همکلاسی‌هاش بهتر بود، از همه بدتر شد! ....
 ١١:٢٠ - 1394/08/14 - نظرات : ٠متن کامل >>
داستان
وعده‌ی دیدار
حضرت محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم با یکی از دوستان‌شان کنار یک صخره‌ی سنگی قرار گذاشتند. پیامبر به او فرمودند: « من این‌جا منتظر تو می‌مانم تا بیایی.» دوست پیامبر کاری داشت که باید می‌رفت و بر می‌گشت. ...
 ١١:٣٣ - 1394/08/06 - نظرات : ٠متن کامل >>
مرگ ستمگر
مرگ ستمگر
معاویه، فرمانروای ستمگر شام، از دنیا رفته و پسرش یزید به جای پدر بر تخت نشسته بود. یزید از مردم خواسته بود با او بیعت کنند، (یعنی با او دست دهند و حکومتش را بپذیرند). به مأمورانش فرمان داده بود، هرکس با او بیعت نکرد، گردنش را بزنند و سرش را برای او ببرند! مردم زیادی حکومتش را پذیرفته بودند.
 ٠٩:١٠ - 1394/07/30 - نظرات : ٠متن کامل >>
آخرين نماز
آخرين نماز
آفتاب ظهر عاشورا به شدت می‌تابد. یاران امام حسین علیه‌السلام یكی پس از دیگری شهید می‌شوند. لب‌های همه از تشنگی ترك خورده است. صدای شیهه اسب‌ها و به‌هم خوردن شمشیرها و نیزه‌ها لحظه‌ای قطع نمی‌شود. امام نگاهی به میدان جنگ كردند؛ جایی كه یاران‌شان یكی پس‌از دیگری با دشمن می‌جنگیدند. ناگهان صدایی شنیدند. ابوثمامه بود كه سوار بر اسب به سوی امام علیه‌السلام می‌آمد. هنگامی كه به نزدیكی امام رسید، از اسب پیاده شد و نزد آن‌حضرت رفت و گفت: ...
 ٠٩:٠٦ - 1394/07/30 - نظرات : ٠متن کامل >>
حکیم سبزواری
خورشید شهر ما
«یک شهر، یک عالم دینی»
در کوچه پس کوچه‌های شهر سبزوار، دنبال خانه‌ی حکیم بلندآوازه‌ای می‌گردد که شیفته‌‌ی اهل‌بیت عصمت و طهارت علیهم‌السلام است و به مناسبت دهه‌ی اول محرم به سوگ سید و سالار شهیدان علیه‌السلام نشسته است. ...
 ٠٩:٠٤ - 1394/07/30 - نظرات : ٠متن کامل >>
آرامش در هنگام خوردن
آرامش در هنگام خوردن
صدای گریه‌ی داداشی تا حیاط به گوش می‌رسید. داخل اتاق رفتم، عزیز بی‌بی‌گل، نی‌نی‌مان را روی پاهایش گذاشته بود و برایش لالایی می‌خواند... . چند روز از به دنیا آمدن داداشی گذشته، عزیز بی‌بی‌گل همین‌طور که دارد پاهایش را تکان می‌دهد، با مامان صحبت می‌کند. آن‌ها داشتند باهم صحبت می‌کردند که زنگ خانه به صدا درآمد، من رفتم در را باز کردم. بابایی بود. ...
 ١٣:٤٤ - 1394/07/21 - نظرات : ٠متن کامل >>
شاگرد شلخته
داستان
شاگرد شلخته
امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم که بروم مدرسه، خیلی عصبانی شدم. کتاب فارسی‌ام نبود؛ یعنی کجا رفته بود! اما کتاب فارسی که نمی‌تواند جایی برود؛ چون پا ندارد. همه‌ی اتاق را گشتم تا بالأخره از زیر بالشم پیدایش کردم. بعد نوبت جوراب‌هایم بود که گم شوند. نیم‌ساعت هم گشتم تا پاک‌کن، تراش و شلوارم را پیدا کردم. از دست این وسایل مدرسه! انگار می‌خواهند سربه‌سرم بگذارند! اصلاً نمی‌دانم چرا وقتی صبح می‌شود و می‌خواهی بروی مدرسه، هیچ‌چیزی سر جایش نیست.
 ١١:٣٠ - 1394/07/16 - نظرات : ٠متن کامل >>
حضرت محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم
داستان
نوبت تو نیست!
یکی از کارهای پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم جواب دادن به پرسش‌های مردم بود. آن‌حضرت خیلی وقت‌ها در مسجد یا خانه می‌نشستند و به سؤال‌‎های مردم جواب می‌دادند. مردمی که سؤال داشتند، به نوبت خدمت حضرت محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم می‌رسیدند و سؤال خود را می‌پرسیدند. چون تعداد سؤال‌کنندگان معمولاً زیاد بود، آن‌ها باید حتماً به نوبت سؤال می‌کردند؛ یعنی هرکسی که زودتر آمده بود، زودتر از بقیه هم سؤالش می‌پرسید. ...
 ١٥:٤٩ - 1394/07/09 - نظرات : ٠متن کامل >>
اول نماز
داستان
اول نماز
آقاجان سلام! امروز وقتی از مدرسه می‌آمدم، مثل همیشه چشمم به گنبد طلایی شما افتاد. خم شدم و به شما سلام کردم. من با قلبم جواب شما را می‌شنوم. چه‌قدر خوب است که راه مدرسه‌ی من از روبه‌روی حرم شما می‌گذرد! وقتی از کنار مسجد محله رد می‌شدم، چشمم به گاری بابا حیدر افتاد؛ اما هرچه نگاه کردم او را ندیدم. ...
 ٠٨:١٥ - 1394/07/05 - نظرات : ٠متن کامل >>
دوست ماهی؟
قصه‌های فکری
دوست ماهی؟
ماهی قرمز در میان برکه‌‎ای کوچک شنا می‌کند. تنهای تنها! نه همبازی دارد، نه همسایه! مردی از کنار برکه رد می‌شود: بَه بَه چه ماهی خوشگلی! اگر کباب شود چه می‌چسبد! سریع بروم خانه، قلاب ماهی‌گیری بیاورم...
 ١٣:٤٧ - 1394/07/04 - نظرات : ٠متن کامل >>
مهمان عزیز
مهمان عزیز
امروز پدرم دل تو دلش نبــــــود. خیلی بی‌قــــــراری می‌کرد. گاهی می‌رفت سر کوچه و بر می‌گشت. قرار بود مهمان عزیزی برایش بیاید. از او خیلی برایم تعریف کرده بود. همیشه دوست داشتم یک‌روز از نزدیک او را ببینم. زنگ خانه به صدا درآمد. پدرم از جا پرید. خودش را به جلو در خانه رساند. پدرم رفت بیرون و بعد چند لحظه با حاج احمد آمدند توی حیاط. پدرم می‌‌خواست ساک او را بیاورد؛ ولی او نمی‌گذاشت. بالای راه پله ایستاده بودم. آن‌ها به همدیگر تعارف می‌کردند‌.
 ١٥:٣٤ - 1394/06/26 - نظرات : ٠متن کامل >>
ثروتمند مغرور!
ثروتمند مغرور!
عده‌ی بسیاری از یاران پیامبر بزرگ اسلام فقیر بودند. حضرت محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم یاران فقیرشان را هم دوست می‌داشتند. ایشان بعضی وقت‌ها به دیدار آنان می‌رفتند و برای آن‌ها، مثل برادر بزرگ‌تر بودند. پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم با آن‎ها خیلی صمیمی بودند، حتی گاهی سر سفره‌ی آن‌ها می‌نشستند و با آن‌ها غذا می‌خوردند. ...
 ١٠:٠٠ - 1394/06/12 - نظرات : ٠متن کامل >>
نیاز را صدا بزنید!
نیاز را صدا بزنید!
هر وقت مرد هیزم‌شکن به جنگل می‌رفت، دو پسرش را نیز همراه خود می‌برد تا در جمع‌آوری هیزم به او کمک کنند. یکی از روزها مرد هیزم‌شکن رو کرد به فرزندانش و گفت: «امروز من باید به شهر بروم، نمی‌توانم به جنگل بیایم. بهتر است دو تایی به سمت جنگل بروید و مقداری هیزم جمع‌آوری کنید.»
 ٠٩:١٩ - 1394/05/26 - نظرات : ٠متن کامل >>
آشتی با خاله
مرد جوان مدتی بود که با خاله‌اش قهر کرده بود. از آن وقت تا حالا، حتی یک‌بار هم به دیدن او نرفته بود. او، خاله‌اش را خیلی دوست داشت؛ ولی به خاطر یک اختلاف کوچک، کارشان به قهر و دعوا کشیده بود.
 ٠٩:١٠ - 1394/05/26 - نظرات : ٠متن کامل >>
روباهِ بي‌فکر
روباهِ بي‌فکر
زاغ ، قالب پنیر را به منقار گرفت و روی شاخه گذاشت تا آن را به عنوان صبحانه نوش جان کند! روباه طمع‌کار پای درخت رسید و گفت: بَه بَه چه پَری! بَه بَه چه سَری! چه منقاری! بال‌هایت زیباست! چشم‌هایت بیناست!
 ١١:٤٥ - 1394/03/18 - نظرات : ٠متن کامل >>
جمکران
آدرس امام زمان
دیروز ما در خانه‌مان دعای ندبه داشتیم. آقای صفایی هم آمده بود. او امام جماعت مسجد ماست. من از میهمانان پذیرایی می‌کردم. کتاب‌های دعا را توزیع کرده و به مردم چایی می‌دادم. دعا که تمام شد، من از آقای صفایی پرسیدم: «سؤالی دارم که چند روز است روی آن فکر
 ١٧:٥٥ - 1394/03/09 - نظرات : ٠متن کامل >>
شعر مناسبتی
اميد و آرزو
گذشت عمر گران يارم نيامد قرار اين دل زارم نيامد اگر جمعه بود روز حضورش گذشت جمعه که سالارم نيامد
 ١٠:٢٦ - 1394/03/07 - نظرات : ٠متن کامل >>
بيچاره چوپان!
عصر شنبه بود. چوپان فریاد زد: گرگ! آهای گرگ! مردم دویدند و گرگی ندیدند. چوپان خندید: هاهاها! سرکاری بود حوصله‌ام سررفته بود خواستم تنوعی باشد! عصر یک‌شنبه بود. سیزده گرگ خاکستری به گوسفند‌های سفید و بزهای سیاه حمله کردند. چوپان بیچاره بالای درخت رفت و ...
 ١٣:٣٩ - 1394/03/03 - نظرات : ٠متن کامل >>
گريه براي گرگ؟
بچه‌ها را براي اردو، کنار منطقه‌ي حفاظت‌شده برده بودند. ساعت هشت صبح بود و بچه‌ها مثل سربازان به ستون يک از ميان سبزه‌ها مي‌گذشتند. يکي از بچه‌ها فرياد زد: بچه‌ها! گوزن را نگاه کنيد! با چه سرعتي فرار مي‌کند. يکي ديگر از بچه‌ها وحشت‌زده فرياد زد: آن‌جا را نگاه کنيد يک گرگ دارد به دنبالش مي‌دود! يکي از بچه‌ها فرياد زد: بياييد به گوزن کمک کنيم...
 ١٢:٠٧ - 1394/02/16 - نظرات : ٠متن کامل >>

<< صفحه قبلی3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 صفحه بعدی >>





سه شنبه ٠٧ بهمن ١٣٩٩
جستجوی وب
کانال تلگرام
با افق حوزه به روز باشید
با
کانال تلگرام