عطر یار - شماره 694
جهان چشم بهراه
علیرضا خاکساری
به تمنای طلوع تو جهان چشمبهراه!
به امید قدمت کون و مکان چشمبهراه!
سالها میرود و حرف دل من این است
تا به کی صبر کنم؟ تا چه زمان چشمبهراه؟
شهر یکپارچه از دوری تو میگرید
همه از مرد و زن و پیر و جوان چشمبهراه!
در نبودت همهچیز از جریان افتاده ست
کوه و دشت و چمن و رود روان چشمبهراه!
غصههای دلش از موی سپیدش پیداست
پدرم با دل خون، قدکمان، چشمبهراه!
مهدیا آمدنت فلسفه دارد، آری!
غیر از این است همه منتظران چشمبهراه؟!
تا بههنگام گذر بذل محبت بکنی
این گدا را سر راهت بنشان چشمبهراه!
آلیاسین و سمات و فرج و ندبه و عهد
شیخ عباس و مفاتیح جنان، چشمبهراه!
حکم احداث حریم حسنی دست شماست
سالیانی ست بود فرشچیان چشمبهراه!
تا بگویند برایت غزل جمعه وصل
شفق و میثم و امثال حسان چشمبهراه!
سحری هم که شده سمت حسینیه بیا
که نشستیم همه دلنگران چشمبهراه!