عطر یار - شماره 895
چراغِ وصال
غلامرضا سازگار
درد، بی داروی وصل تو به درمان نرسد
گریه بی خندهی مهر تو به پایان نرسد
نیست انصاف که در موج غمت عاشق را
ناله بر عرش رسد دست به دامان نرسد
گل زهم وانشود با نفس صبح بهار
گر نسیم از سر کویت به گلستان نرسد
قدر توفیق وصال تو نداند عاشق
تا شرارش به دل از آتش هجران نرسد
چشم یعقوب ز هم وا نشود تا ز پسر
بوی پیراهنش از مصر به کنعان نرسد
نشود غرق به دریای هلاکت فرعون
تا به فریاد بشر موسی عمران نرسد
بی چراغ رخ تو روز عبور از ظلمات
تا ابد خضر به سرچشمهی حیوان نرسد
صبح در پی نبود این شب هجران زده را
تا که خورشید از آن سوی بیابان نرسد
جز تو ای دادرس خلق، خدا میداند!
کس به داد دل این جمع پریشان نرسد
به تحقّق نرسد وعدهی قرآن «میثم»
تا که منتقم خون شهیدان نرسد