موعود ندبهها
صفایی بروجنی
سلام وارث تنهای بینشانیها
خدای بیت غزلهای آسمانیها
نیامدی و کهنسالهایمان مُردند
در آستانه مرگاند نوجوانیها
چقدر تهمتِ ناجور بارمان کردند
چقدر طعنه که: «دیوانهها! روانیها»
کسی برای نجات شما نمیآید
کسی نمیرسد از پشتِ نُدبهخوانیها
مسیحِ آمدنی، سوشیانس، ای موعود!
تو هرکه هستی از آن سوی مهربانیها
بگو به حرف بیایند مردگانِ سکوت
زبان شوند و بگویند بی زبانیها
هنوز پنجرهها باز میشوند و هنوز
تهی است کوچه از آوازِ شادمانیها
و زرد میشوند و دانهدانه میافتند
کنار پنجرهها برگِ شمعدانیها